راز گل سرخ

تورا من چشم در راهم....

 
نویسنده : م.ش - ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳٩۳
 

خسته ام

خسته....

یه چند وقتی

خداحافظ


 
 
بانوی شبهای تنهایی من
نویسنده : م.ش - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳٩۳
 

به یاد مادربزرگ:

یادش به خیر بچه که بودیم آخر هفته ها جمع میشدیم خونه پدربزرگم فکرشو بکن ۱۶تا نوه بازیگوش میریختیم سرشون هرکی یه جا آتیش میسوزوند. بیچاره داییم جوون بود مجبور بود حواسش به ماها باشه که یه وقت خرابکاری نکنیم. از آتیش زدن مزرعه گندم بگیر تا شکستن سر بچه همسایه یا دزدیدن لواشکای تو سینی پهن شده بالای پشت بوم... خلاصه اهل محل وقتی ماها میومدیم به خودشون میگفتن بازم اینا.....؟؟؟

تابستونا که میشد من همش اونجا بودم آخه سوگولی مادربزرگم بودم خیلی منو دوست داشت پدربزرگم که از باغ میومد نهارشو میداد قلیونشو میچاقید میزاشت جلوش منم کلی کیف میکردم که برام شعر میخوند شبا پیشش میخوابیدم.... و کلی خاطره که نوستالژیای زندگیمه.

دلم واسه اون روزا تنگ شده الان دیگه بزرگ شدیم اونا سالهاست که پر کشیدن دیگه دورهم جمع نیستیم اون خانواده بزرگ الان دیگه فقط با خاطراتش تو یادمونه

الان حتی ما سال به سالم همدیگه رو نمیبینیم 

مادر جون روحت شاد 



 
 
حرف دوم
نویسنده : م.ش - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳٩۳
 

آنها سه نفر بودند:

 

پدر که بزرگ همه است

مادر که کوچیک خانواده است

و..

بچه ای که دستشویی بزرگ داشت


 
 
فردا
نویسنده : م.ش - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ٢٧ خرداد ۱۳٩۳
 

از شهرزاد قصه گو:

کسی هرگز نمی داند …
چه سازی می زند فردا
چه می دانی تو از امروز ،
چه می دانم من از فردا …
همین یک لحظه را دریاب ،
که فردا قصه اش فرداست … !


 
 
روزگار
نویسنده : م.ش - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ٢٧ خرداد ۱۳٩۳
 


قلب درویشم شکست و روزگارم شد دراز
ای امان از روزگاری که مرا پاگیر شد


روزگار بی مروت ، آسمان پر خراش
سفره ات را جمع کن 
درویش ما هم سیر شد


 
 
از نو
نویسنده : م.ش - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ٢٧ خرداد ۱۳٩۳
 

 

گاهی باید روی خاطره ها را لاک بگیریم،

بگذاریم یک طرفی تا خشک شود
                و 
دوباره از نو شروع کرد...

قصه ای دیگر..
   روزی دیگر..
   حرفی دیگر..


 
 
قلب
نویسنده : م.ش - ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ٢٦ خرداد ۱۳٩۳
 

در جستجوی قلبِ زیبا باش نه صورتِ زیبا

زیرا هر آنچه زیباست همیشه خوب نمیماند

امـا آنچه خوب است همیشه زیباست


 
 
اعتماد
نویسنده : م.ش - ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ٢٦ خرداد ۱۳٩۳
 

هیچ انتظاری از کسی ندارم! و این نشان دهنده ی قدرت من نیست !

مسئله ، خستگی از اعتماد های شکسته است


 
 
عادت
نویسنده : م.ش - ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز ٢٦ خرداد ۱۳٩۳
 

 

یادمان باشد که : آن هنگام که از دست دادن عادت می شود

به دست آوردن هم دیگر آرزو نیست


 
 
تکرار
نویسنده : م.ش - ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢٦ خرداد ۱۳٩۳
 

درصد کمی از انسانها 90 سال زندگی می کنند

مابقی یک سال را 90 بار تکرار می کنند

سر آخر، چیزی که به حساب می آید تعداد سالهای زندگی شما نیست

بلکه زندگی ای است که در آن سالها کرده اید . 


 
 
اشتباه
نویسنده : م.ش - ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢٦ خرداد ۱۳٩۳
 

 

نصف اشباهاتمان ناشی از این است

که وقتی باید فکر کنیم ، احساس می کنیم

و وقتی که باید احساس کنیم ، فکر می کنیم


 
 
جنون
نویسنده : م.ش - ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ٢٦ خرداد ۱۳٩۳
 

 

ترسیم عاشقی ، دیوانگیست 

پا بدهی 

تا اخر راه ِ جنون

 

قدم خواهیم زد.....


 
 
باران
نویسنده : م.ش - ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز ٢٦ خرداد ۱۳٩۳
 

عاشق بارانم

اما

از ابری هراس دارم که گوشه ذهنم کمین کرده

ابری بدون فصل و هنگام

 

دل پاکت را نشانه گرفته ام و به فکر فرو میروم

چه ساده به دام افتاده ای

و من مانده ام و وجدانی که گر گرفته است

 

نه اینکه بخواهم فراریت دهم

نه

دلم نمی آید شکارت کنم لعنتی

 

قفس سهم من بود

این را وقتی جای تیر

دام گذاشتی 

فهمیدم

 

به جان میخرم تمام سختی های پیش رو را

اگر انتهای این راه

مقصدی به نام خوشبختی باشد


 
 
آخر قصه
نویسنده : م.ش - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢٥ خرداد ۱۳٩۳
 

همیشه آخر قصه یکی راهی شده رفته
یکی مبهوت و یاد روزای رفته می افته
نه اون که میره میخوادت
نه این که مونده میخنده
شاید اینجوری قسمت بود
چی میشه بی تو آینده
چی میشه بی تو روزائی
که هر لحظش یه دنیا بود
نمیشه بی تو خندید و
نمیشه فکر فردا بود
تموم لحظه هام آه
خیال با تو بودن شد
چ روزائی که پژمرد و
چه رویائی که پرپر شد
یه عمره با خودم تنهام
ولی سخت میشه عادت کرد
نمیشه رفته باشی تو
نمیشه اینو باور کرد
خیابونای تاریک و یه از خود بیخودِ شبگرد
یه مشت رویای تو خالی
همه دلتنگتن برگرد
چی میشه بی تو روزائی
که هر لحظش یه دنیا بود
نمیشه بی تو خندید و
نمیشه فکر فردا بود
تموم لحظه هام آه
خیال با تو بودن شد
چ روزائی که پژمرد و
چه رویائی که پرپر شد


 
 
خودم
نویسنده : م.ش - ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢۳ خرداد ۱۳٩۳
 

من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى،

من را خودم از خودم ساخته‌ام. منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است.

تویى که تو از من می‌سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند، نه آرزوهایشان. و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى. ...

و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه. ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى. می‌توانى دوستم داشته باشى، همین گونه که هستم و من هم.

می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم. چرا که ما هر دو انسانیم. این جهان مملو از انسان‌هاست، پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی‌صادر کنی و من هم. قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است. دوستانم مرا همین گونه پیدا می‌کنند و می‌ستایند.

حسودان از من متنفرند، ولى باز می‌ستایند. دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم. چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى. من قابل ستایشم و تو هم.

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد، به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى، همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان،

با نقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا. نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى و یادت باشد که این‌ها رموز بهتر زیستن هستند. 


 
 
باران
نویسنده : م.ش - ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ٢۳ خرداد ۱۳٩۳
 

 

دوست داشتنت بوی باران می دهد


همان قدر بی مقدمه 

همان قدر بی دغدغه


 
 
زیبایی
نویسنده : م.ش - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱٦ خرداد ۱۳٩۳
 

 

همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم

دوست بداریم.


 انسان عاشق زیبایی نمی شود. بلکه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!


 
 
عشق
نویسنده : م.ش - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱٦ خرداد ۱۳٩۳
 

دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.

 

عشق در لحظه پدید می آید.

دوست داشتن در امتداد زمان.

و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است. راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود.


 
 
بادکنک
نویسنده : م.ش - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱٦ خرداد ۱۳٩۳
 

 

اگه یه روز فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباب‌بازی دیگه‌ای براش بادکنک می‌خرم.

بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد میده.


 بهش یاد میده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره.


 بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی می‌تونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه.


مهم‌تر از همه بهش یاد میده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اون قدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده......


 
 
امروز
نویسنده : م.ش - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱٦ خرداد ۱۳٩۳
 

ای کاش امروزمان پر از صلح و آرامش باشد.


ای کاش به خالق آنچنان باور داشته باشید که چرایی برای آنچه هستید به میان نیاورید.

ای کاش پیامدهای بیکرانی را که زاییدهَ دعا کردن است را از خاطر نمی بردید.


ای کاش از نعماتی که دریافت می دارید استفاده کنید و عشقی که نصیب تان می شود را به دیگران منتقل کنید.


ای کاش گنجایش دانستن این مطلب که مخلوق هستید را داشته باشید.


بگذارید این حضور در مغز استخوان تان جاری شود،

به وجود تان اجازه دهید آواز بخواند، پایکوبی کند ستایش کند و "عشق بورزد"


 
 
نگاه
نویسنده : م.ش - ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱٦ خرداد ۱۳٩۳
 

 

تاسف بار است

 

حال و روز کسی که

 

تشنه نگاه دیگران باشد


 
 
مردی از جنس بلور
نویسنده : م.ش - ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ٧ خرداد ۱۳٩۳
 

 

امروز یه مردی رو دیدم روی صندلی پارک نشته بود تا بخوام بهش نزدیک بشم از حال زارش معلوم بود که انگار تمام زندگیشو همین الان باخته..نمیدونم چرا نشستم پیشش. سریع شروع کرد به حرف زدن: که آقا میبینی چقدر ماها بدبختیم؟ همشون کثافتن همشون.... تا میبنن دوسشون داریم انگار عزمشونو جزم میکنن با احساسمون بازی کنن همشون بی لیاقتن یه مشت........ بهش گفتم چیشده که انقدر داغونی؟؟ سر درد دلش باز شد انگار منتظر بود یه جفت گوش شنوا واسه همه دردای دلش پیدا کنه

گفت: آقا من احمق یکسال و نیم پیش وارد زندگی یه دختر 25 ساله شدم که 6 سال زندگی کرده بود 2سالم بود که طلاق گرفته بود. شرایط مالی خوبی نداشت چند ماه اول بی ریا کمکش میکردم کم کم ازش خوشم اومده بود که تصمیم گرفتم رابطم باهاش جدی تر بشه خیلی بهش علاقه پیدا کرده بودم که یه روز به خاطر یه مساله بی ارزش متوجه خریتم شدم اونجا بود که فهمیدم خیلی خوش خیالم و اعماد بیجا بهش کردم...

گفتم یعنی چی؟ گفت فهمیدم با دوست پسر سابقش رابطه جنسی داره... اون روز استارت احمقانه ترین کار زندگیمو زدم. با کمال پررویی بهم گفت که باهاش رابطه داشته و وقتی دید که حالم دگرگون شده وبراش یه 2ساعتی از محبتایی که در حقش کرده بودم احساسی که براش گذاشته بودم و خیلی چیزای دیگه حرف زدم وجدان نداشتش یه قلقلکی خورد و اظهار پشیمونی کرد  که نا خواسته بوده به زور بوده و گریه و .... بماند کلی بگم خر شدم وپیش خودم گذاشتم پای بچگیش...


 
 
محمد
نویسنده : م.ش - ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ٥ خرداد ۱۳٩۳
 

محمد جان چند سالیست جای خالی ات عذابم میدهد

گفتن از تو...

دستم به نوشتن از تو نمیرود

برای گفتن از تو باید مانند تو بود

ساعتی برای نوشتن از تو خیره به تصویرت ماندم ولی همین یک جمله بالا ماند.

" باید مانند تو بود"




 
 
از دل تهران من2
نویسنده : م.ش - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ٥ خرداد ۱۳٩۳
 

این شهر با تمام زرق و برقش یه وقتایی انقدر باعث تنهایی و گوشه نشینیت میشه که

هرجاش پا میذاری نوستالژی خاطرات تلخ وشیرینت تنها یه فکرو از مغزت عبور میده

"کوچ"

 شایدم فرار از زندانی که یه زمانی خیابوناش آدماش پارک و سینماش بناهای

تاریخیش کوهاش حتی مترو  و اتوبوسش بهت یه حس بهاری میداد یه شوق زندگی.

الان حکم یه زمستون سردو غمگینو برام داره. 


 
 
من واقعی1
نویسنده : م.ش - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ٥ خرداد ۱۳٩۳
 

خیلی سخته..

اون چیزی که هستی رو نتونی نشون بدی

سالها بگذره و انقدر خودتو تو خودت قایم کرده باشی که 

همه به اون شخصیت ظاهری که ساختی تا پشتش همه درداتو باوراتو ایده هاتو افکارتو

قایم کنی بشناسنت و دیگه باورت کرده باشن در موردت نظر بدن تصمیم بگیرن...

حالا بیا مخ اینهمه آدمو شستشو بده که بابا من اون چیزی که فکر میکنین نیستم

من همه اینایی رو که میگین میدونم حتی بیشتر از شما تو هر زمینه ای اطلاعات و تجربه دارم...

بی فایدس شاید اون روزی که به خودم گفتم این به صلاحه که تودار باشی و هرچی 

میبینی رو به روی خودت نیار واسه خودت زندگی کن هرچی تو مسیر سبز بدست 

میاری ماله خودته نذار کسی بدونه ظاهرت باید با چیزی که هستی فرق کنه بذار آدما

هرچوری میخوان فکر کنن. مهم تویی که میدونی چی هستی اشتباه کردم

اون روز فکر نمیکردم یه روزی قضاوت آدما طرز تفکرشون نسبت به من انقدر باعث

آزارم بشه. میترسیدم من واقعیمو کسی ببینه... آخه اون آدما تو زندگی اجتماعیم

افکارشون در حدی نبود که راضیم کنه این دریچه رو باز کنم. یه هم کلام یکی که مثل

خودم باشه بفهمه مثل خودم که انقدر همه چیزو واسه دیگران........

شایدم زود گذر باشه نمیدونم. هرچی که هست مهم نیست. بالاخره یکی میاد

که بشه من واقعیمو نشونش بدم و کنارش آرامش داشته باشم.


 
 
باران
نویسنده : م.ش - ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۳ خرداد ۱۳٩۳
 

 امشب بارون زیبایی اومد

چقدر حس خوبیه...

خوش به حال اونایی که با لذت:

قدم زدن/چای خوردن/ موسیقی گوش دادن/زیر یه آلاچیق نشستن و....

حرفای عاشقانه زدن/ غمگین شدن/ شاد شدن/نیایش کردن/ خاطراتشونو مرور کردن/

زیر این بارون هرکجا بودی و هر کاری کردی مطمئنم لذت بردی

به قول سهراب:

"عشق را زیر باران باید جست"


 
 
دایره
نویسنده : م.ش - ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۳ خرداد ۱۳٩۳
 

 

هر شش ثانیه

یک بار به قلاب تو گیر می کنم

هر شش ثانیه

یکبار مرا از آبی گِل آلود می گیری

میان همین فراموشی ها

دوزیست شدم.


 
 
خاطرات گذشته
نویسنده : م.ش - ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۳ خرداد ۱۳٩۳
 

   هیچ چیز به گذشته مربوط نمی شود

مگر...
    مگر خاطرات کافه نادری 
    دریاهایی در کافه های لنج های بندری
    شعر هایی در بعد از ظهرهای تهران
    

  هر جا تَنی
    در دود قلیان ها شناور بود
    در جزر و مَد سایه هایی بر دیوار
    در خش خش تنباکو و کَل کلِ کلمات
    هر جا تنی شناور بود
    بر آسمانی یکدست خاکستری
    بالای جنگلی سیاه
    و لکنت بارانی بی شعر
    هر جا تنی
    در طعم نعناع و دو سیب
    در طعم پنج شنبه و ساعت....
    در طعم چاره و چمدان
    بار و بندیل
    قلاب و قندیل
     
    هر جا تنی شناور بود
   و تنها
    دستی برایش تکان بده از دور
    هیچ چیز
    به گذشته مربوط نمی شود. 


 
 
بیشعوری
نویسنده : م.ش - ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۳ خرداد ۱۳٩۳
 

چند جمله از کتاب بیشعوری

اثر دکتر خاویر کلمنت:

 

بیشعورها اصولا نسبت به همه چیز حالت تهاجمی دارند.

در جنگ حالت تهاجمی دارند،

در صلح حالت تهاجمی دارند و

حتی در گفتن دوستت دارم هم حالت تهاجمی دارند...

............................. 

"بیشعوری مرضی است که می تواند هر کسی را در هر زمانی،

بدون هیچ هشداری، آلوده کند." 

............................. 

"سیاره ی عشق آدم های بیشعور،

سیارک کوچکی است که بر روی آن فقط برای یک نفر جا هست

و کس دیگری را به آنجا راه نیست." 

............................. 

"به نظر بیشعور شاکی، هرگز نه آسمان به

اندازه ی کافی آبی است و نه آب مرطوب."


تقدیم به دوست بیشعور اما با احترام